اواسط آبان بود که با من قهر کردی و از من بریدی ... و از همان موقع آسمان نیز
از رفاقت با من چشم پوشید و قهر کرد!
نه بارانی نه ابر خاکستری و بارنده ای نه بارشی و نه امید بارانی ......
و مدتها گذشت تا من فهمیدم تو با آسمان پیوندهایی داشتی و من نمیدانستم!
دلم میخواست منت کشی کنم و پا پیش بگذارم و آشتی کنم ... تا دوباره تو و
آسمان با من مهربان شوید!! اما غروری جانکاه و دردآلود مرا از این کار باز میداشت!
آسمان مرا از یاد برده بود ... به یادش نمیآمد آن همه شبها را که به تماشایش
می نشستم و نگاهش میکردم!؟ به یادش نمیآمد آن کوچه های مهتابی را که
تا سپیده دمان راه میرفتم و محو تماشای ماه و ستاره ها میشدم!
آسمان می خواست به من بفهماند که هر کس با تو قهر کرده ، دیگر تحویلش
نمی گیرد!! من اینها را دانستم و دیگر به نباریدن باران عادت کردم و خود را
رها ساختم در روزهایی آفتابی که بوی اردیبهشت داشت !!!
اعتراف میکنم که سخت بود برایم... سخت بود که شبها در خانه بمانم و به یاری
داروی خواب آور بخوابم و با آسمان شب رابطه ام را بگسلم... سخت بود برایم که
کوچه ها را تنها بگذارم و در شبانه های زیبای شان حضور نیابم!!
اما باید این سختیها بر من سپری میشد و قدر تو را ... و قدر آسمان را بیشتر
در می یافتم!! چند روز قبل رجوع کردم به عشق ات... چون انسانی که نمیتواند
به دوران طلاق و جدایی ادامه دهد .... رجوع کردم و گفتم این بار جانم را و
همه ی امیدها و آرزوهایم را مهریه تو خواهم کرد .
... و تو با لبخندی فاتحانه پذیرفتی و عشقم را دگربار قبول کردی!؟؟ و از آن لحظه
.... دقیقا از همان لحظه آسمان بارید و هنوز این بارش ادامه دارد!
اکنون در پشت پنجره باران بر شیشه میزند و موسیقی دلنوازش را بر من نثار
میکند .... و من چقدر دوست دارم تا همه ی اشکهایم را و همه ی نوازشهایم را
و همه ی توان و تابم را نیز کابین تو قرار دهم!؟
تقدیم به دوست عزیزم آرمان
الهی دورت بگردم فرخ خان!
آقا ! خیس عرق شرم شدم
بخدا من بی تقصیرم
من چون از ظرف وصال سیراب هستم همش دلم میخاد همه از عشقشون بنویسن
الهی همه بلاگ اسکای با مدیراش فدای قلمت بشن استاد فرخ! آب شدم رفتم تو خاک. اسم منو هم تو دفتر مریداتون بنویسین. چندتا ضربدر هم بزنید جلوش
چاکریم نه استادم و نه مراد ... تنها مریدی هستم که روزگارم به درویشی میگذرد و سوخته ی رفاقتم!

چه مهریه زلالی
... و چه کامنت کوتاه و پرمعنایی
شاکر بارانیم .هرچند که ناز فراوان نمود
آفرین ناز فراوان نمود
دل من دیر زمانی است که می پندارد
« دوستی » نیز گلی است٬مثل نیلوفر و ناز٬
ساقه ی ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد...
خوشا به حال دوستانتون....
شما هم دوست عزیز من هستید ارادتمندم
خیلی زیبا بود. مثل تموم عاشقانه هاتون.
مرسی از لطف تون
خوبه یه ضرب المثلی هست میگه ناز کشی داری ناز کن نداری پات رو دراز کن...
طرف ناز کش داشته فرخ جان...
شما هم بلا نازکشی بودیا...
آخ از این غرور بد مصب...
مزخرفه آقا مزخرف...
غرور مزخرفه یا این پست؟
و اینکه چرا من باید تورا حسین خطاب کنم فرخ عزیزم...
نمی دانم :دی
پوزش بپذیر!!
من دوست ندارم ازم پوزش بخوان
راحت باش رفیق
دلهای باصفا را باران جلا میدهد
و عشق نیز به ائینه روی دارد
مبارک باد پیوند باران و دل
به صفای کوچه هائی که اسمانش عشق را فریاد می زند
که مهریه دل باران است
شادی و شاد اوری های اسمان
قلمت طلائی همچون همیشه
ممنون
آقا ما حسودیمون شد!!چیکارکنیم؟؟؟
برای این سوال جوابی ندارم ... نمیدونم چی باید بگم؟؟
فرخ عزیزم...
پست هایت را به جان خریدارم...
این دیگر چه حرفیست؟!
غرور را گفتم همی!!
میدونم عزیزم مرسی
آخ که چقدر نازشو کشیدیم تا بباره.وچقدر چشم به راه ماندیم.وچقدر لطیف این عاشقانه را سرودی.
ممنون از شما ... ارادت
باران که می بارد دل من هم آب می رود انگار...تنگ تر می شود.
...
همیشه همینطور است ... خیال انگیز و رویایی است روزها و شبهای بارانی... مثل همان شعر گلچین گیلانی که علیرغم گذر این همه سال هنوز در خاطر ما مانده و از یادها نمیرود!
باران و هوای ابری و دورنماهای مه گرفته و بوی گیاهانی که خیس شده اند و عابران تنهایی که قوز کرده در باران میروند و بخاری که از دهانها بیرون میزند و ..... همه و همه باران را خواستنی میکند !!
با همه ی دلتنگیهایی که ارمغان میآورد
عجب مهریه ای... ای ول!
سلام دوست عزیزم .

ممنون که یادی از من کردید .
اولش که این پست را خوندم فکر کردم برای همسرتون نوشتید ولی در آخر وقتی اسم دوستتون را دیدم فهمیدم که شما هم سینه سوخته رفاقت هستید .
خوش به حال دوستانتان خدا کنه که قدر دوستی به این مهربانی را بدونند .
موفق باشید
ارادت ممنون از لطف تون
مثل اینکه کامنت این پست رو اشتباهی واسه پست نادر گذاشتم!!!
اگه میشه به اسم من خودتون اصلاحش کنید!
مهم نیست .. همه میفهمند که تو حواست نیست ...
خب جوونیه و هزار تا پیچ و خم
بابا خدا شانس بده
خوشا به حال این آرمان خان
آرمان اهل دل و اهل عشق و محبت و مرامه ... واسه همین خواستیم براش یه خاطره ی قشنگ بسازیم ... انشاالله که موفق شده باشم!!